- تاریخ: 1401/10/12 ساعت: 8:29
اشک هامو با دست میگیرم که از چشمام نریزن و حتی نمیدونم چرا من فقط نباید گریه کنم اگه حتی بخوام یک روز دیگه زنده بمونم همه چی اوکیه و باید خدا رو شکر کرد که بدتر ازین نیست و نباید دختر لوسی بود و باید همیشه یادت باشه که یک عده نون شب ندارن بخورن و لبخند زد ، قهقهه زد و فراموش کرد و یک روز دیگه زنده م...
چیزهایی که احساس میکردم جدا باید بنویسمشون - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 3:01
داشتم با آقای ایکس چت میکردم که اسم یک گروه موسیقی رو نوشته بود خب من ابدا نمیدونستم این گروه موسیقیه چون وقتی چیزی رو میشنوم اسم آهنگ و بند و لیترالی همه چی رو فراموش میکنم ،تا اینجاش اوکی خب، به این
برای بدنیا اومدن توی این جهان یا باید خیلی بدبخت بود یا خیلی خوشبخت - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 3:01
کتابی که امروز تموم کردم دختر پرتقالی بود ،شیوه ی روایت کتاب اول شخصه و گاهی از زبان پسر روایت میشه و گاهی از زبان پدر ،پدری که خودش رو دستمایه مرگ ناگهانی میبینه داستان آشنایی خودش و زنش رو برای بچه
My best friend is Potato - تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 3:01
روی تخت مامان دمر دزار کشیده بودم که صدای زنگ تلفن رو شنیدم بنگاه دار بود و با صدای عصبی ازم وقت برای بازدید خونه میخواست بهش گفتم که میتونن بیان و تشکر کردم ، بنگاه داره هم تشکر کرد و خداحافظی کردم و
1 - تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 0:37
اینجا دفترچه ممنوع منه .
۱ - تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 0:37
توی خیالاتم چهارشنبه صبح کنار دختر عینکی ای که همیشه بهم لبخند میزنه واخم میکنم میشینم ؛یکهو متوجه اش میشم و میگم ئه تو ؟ ببین همیشه میخواستم بهت بگم که شبیه دوست جودی بابا لنگ درازی اگه صورتشو کشیده کنه عینک گرد هم که بزنی دیگه خود خودش میشی و دختره بهم لبخند بزنه و برای همیشه بهترین دوست هم بشیم ب